تبلیغات
دهه شصتی ها

دهه شصتی ها
روزگاری اینقدر زندگی شیرین بود که تلخ ترین حادثه برایم مرگ بود واینک زندگی چنان تلخ است که شیرین ترین حادثه درذهنم مرگ است(یاسین

هشتادی، نودی عزیز من زمان جنگ دزفول بودم شهری که بیشترین موشک را درزمان جنگ خورد چگونه برات توضیح بدم 4 ساله بود که خونه بغلی ما موشک خورد وآدمهایی که در چند متری من خواب بودند هیچ گاه بیدار نشدند ودر همان رختخواب شهید شدند دستم دردست مادرم بود که در خیابان طالقانی دیدم مردی سرش راترکش برید وچندمتری دوید تا افتاد روی زمین با پدرم در ماشین بودم که می دیدم جنازه نوجوان وجوان رااززیر آوار مسجد می کشند بیرون من در 4یا 5 سالگی یادگرفتم وقتی خط سفید درآسمان نمایان شد به زودی صدای انفجار موشک خواهدآمد وباید فرار کنم می دانی روز چند بار باصدای موشک بیدارمی شدم اصلا صدای موشک رافهمیدی ؟می دانی چه لرزشی درزمین ایجاد می کند ؟ادامه دارد......




[ پنجشنبه 27 بهمن 1390 ] [ 09:08 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]

از یک شصتی به یک نوجوان امروزی(4)دلت بسوزه

جونم برات بگه دلت بسوزه چرا؟ الان می گم ،من صبحه ها با صدای جیک جیک گنجشکها بیدارمی شدم نه دزدگیر همسایه من شبهای یلدا برام فال حافظ می گرفتن وشاهنامه می خوندن ومجبورنبودم پابرنامه مسخره شبکه های مختلف بشینم دلت بسوزه من شیری خوردم که نه وایتکس داشت نه شیر خشک نه افزودنیهای مجاز دلت بسوزه چرا؟من با ده تومن 5تا نون گرفتم توالان همون بدی گدا پرت می کنه توصورتت من با بابام با 60هزار تومن یک هفته بردم مشهد خداییش دلت بسوزه نداره 




[ شنبه 22 بهمن 1390 ] [ 02:12 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]
من خیلی بچه های پاچه خوار کلاسمون رو دوست میداشتم

معلم میگفت کی میاد این مسئله رو پای تخته حل کنه,قبل از اینکه معلم چشمش به ردیفای آخر کلاس بیوفته یه گیری به بچه های شر کلاس بده,پاچه خوارانه میرفتن پای تخته



[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 09:14 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]



[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 04:01 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]



[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 04:00 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]
چندسال پیش دوستی در اعتکاف ایام البیض داستانی برایم تعریف کرد که فارغ از سندیش خیلی زیبا وبامعنی بود گفت روزی شیطان وکافر با هم بحثشان شدکه توپست تر وکثیف تر هستی یامن شیطان گفت بیا مسابقه بگذاریم وهرکس برود وکثیف ترین کاری که می تواند انجام بدهد بیایم وبنشینیم وببینیم که پست تراست رفتند وروز بعد آمدند شیطان به کافرگفت خوب توچه کردی کافرگفت من رفتم وبین دوروستا به دروغ حرف جابه جا کردم واززبان ایشان به آنها تمت زدم باعث جنگ شدم وچند نفراز دوطرف کشته شد کافرگفت خوب توچه کردی شیطان، شیطان پاسخ داد پسر ودختری را اینقدر وسوسه کردم تا باهم زنا کردند کافر فریاد زد که من برنده شدم شیطان گفت خاموش باش که من برنده شدم کافر گفت چگونه؟ شیطان گفت از وسوسه من وعمل گناه آن دوجوان چون تویی زاییده شده است که چنین کاری کردی وکافر سرافکنده خاموش شد (یاسین ).........



[ چهارشنبه 12 بهمن 1390 ] [ 03:05 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]
زنـدگی خـروسی
*************
کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت.
یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد.
بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود.
مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید.
یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد.
جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست.
او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی.
تا اینکه یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند.
عقاب آهی کشید و گفت: ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.
مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند: تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد.
اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد.
اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.
بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

تو همانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی؟ پس به دنبال رویاهایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز




[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 09:27 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]



[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 09:25 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]



[ چهارشنبه 5 بهمن 1390 ] [ 06:25 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]
سوز دل شصتی(3) زمستان
به راستی 80یا90 تا حالا بشکه نفت برابخاری پرکردی مادربزرگ می گفت پسرم پیرشی برو نفت بیار گوشه حیاط تو انباریک بشکه بزرگ فلزی نفت بود همون بشکه های معروف که نفت باهاشون صادر می شه ویک پمپ پلاستیکی بشکه پلاستیکی رو که می آوردیم رد دستش تانیم ساعت رودستم بود نفت که می آوردی فردا نوبت کپسول گاز بود بابابات بروتوصف وقتی گرفتی باید می آوردیش از حیاط پای آبگرمکن وزن کپسول از یادم نمی ره فکر کنم اگر الان بودمی تونستیم به جرم کار کشیدن از کودکان ازشون یونی سف شکایت کنیم کلی بزنیم به جیب اما همین کارها ماروساخت کلاسها سردبود وباورکن که بخاری در کارنبود تازه اگردستکش می گذاشتی بهت می گفتن بچه سوسول
60تی ها چکمه ها پلاستیکی یادتون هست الان چقدر بهتون بدن حاضرین بپوشین ؟اوشین وسرزمینهای شمالی ولینچان مهمانهای زمستانی مابودند




[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 08:44 ق.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]

ای روزگار چقدر سریع گذشت



[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 08:39 ق.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]

نسل ما برای خودش آزمایشگاهی بود خدمت فروشی بود وناگاه متوقف شد نظام جدید ونظام قدیم هم از دیگر آزمایشاتی بود که روی ما موجودات مظلوم انجام شد حتی دیپلم های ما استانداردش عوض شد یعنی خود دیپلم نطام جدید هم درون خودش دچار تغییر وتحول شد از آن بگذریم اول مدارس ما دولتی بود همه بدون استثناء بعد نمونه مردمی آمد که برای بچه های زرنگ وفرزندان فرهنگیان بود وبعداز آن نوبت به غیر انتفاهی شد دانشگاه کنکوری بعدش پیام نور بعدش بدون کنکورسیاستهای مختلف اقتصادی هم روی ما امتحان شد از کوپنی بودن مایحتاج بگیر تاقرعه کشی خرید ماشین وانواع تعاونی برای انواع اجناس خلاصه هرچی که بگی از نظام آموزشی واقتصادی روی ماامتحان شد




[ دوشنبه 26 دی 1390 ] [ 10:45 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]



[ یکشنبه 25 دی 1390 ] [ 06:11 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]

یادش بخیر دهه شصت شخصیت کارتنها هامثل آدماش ساده وبی آلایش بود



[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 01:27 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]
وقتی شب با اشک می خوابی  صبح میلی برای برخواستن از خواب نداری  وقتی از هیچ چیز لذت نمی بری وقتی عشقی در کاری نیست وقتی هیچ چیز دردنیا نمی تواند خنده برلب تو بیاورد وقتی تمام صحنه های امروزیادآور خاطرات دیروز است وتورا عذاب می دهد تومرده ای بدون اینک خودت بدانی  واگر حس می کنی زنده ای یک محکوم به زندگی با اعمال شاقه ای......................(یاسین)





[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 07:27 ب.ظ ] [ یاسین عبدالرضا ]

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

درباره وبلاگ

یک جوان دهه شصتی هستم متولد مشهدم واینجا حرفها ودل نوشته هام رو می نویسم حرفهایی که خیلی هاشون گفتنیه وخیلی هاشون ناگفتنی حرف من ونسل من رو جز خودمون هیچ کس نمی فهمه قراره این وبلاگ حرف دل من وشماروبزنه ومارو گاهی ببره دهه شصت
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :